احساس دلم
من در آخرین خلوت عاشقانه ی شبهایم تو را می جویم.تویی که تنها ترین آنچه که دارم هستی.تورا می خوانم چراکه بی تو یعنی نا بودن،نا هستن و نا شدن.فرشته سرزمین قلبم باش تا بتوانم در تنهایم خود با تو فروتنانه بر خاک وجود تو بوسه زنم و از تمامی زمین بایر قلبم دانه ی ریشه ای از درخت محبت بر افکنم.
من تو را می خواهم
تو را که می دانم برایم چقدر در خاطری.چقدر می پرستمت و چقدر در راه بالین تو قدم می نهم.تو را که تمامی هستی ام در طلب وصل تو هست.تو را که می دانم بر من شوریده هم اگر باشی باز هیچ نخواهم گفت.
کاش مرا بفهمی.
کاش بدانی که من از لایه های رستنی وجودم در تو ریشه دوانیده ام.
اما افسوس!
افسوس!
که فروتنانه بر خاک می غلتم و کسی را یارای شنیدنم نیست.
افسوس!
من تو را می خوانم ای همه وجودم
هر روز چندین بار و بارها از عشقم به تو سخن می گویم
اما نمی دانم و نمی دانم چرا باور نداری این دل را که تنها فکر تو، عشق تو آن را پر کرده است
اگر هر روز کنارت باشم کم است و حال انکه تو این هر روز را هم از من دریغ می کنی
بودنم با تو را به هر چیز دیگری ترجیح می دهم و تو بدنبال امری هستی تا کمتر با من باشی
بودنم با تو مملو از خوشی است نمی دانم و واقعا نمی دانم چرا اینقدر از من بیزاری
بیزار شدی، گریه دیگر واژه غریبی نیست برایم چون تنها رفیقم است
درد دوری از تو دارم
درد اینکه باورم نداری
نه تنها باور نداری بلکه حتی از دیگران برایم سخن می گویی
و حال انکه من جز تو به کسی فکر نمی کنم
این احساس من از پای خواهد انداخت
مجنون اگر به لیلی اش نرسید میدانست که لیلی هم یک دل نه صد دل عاشق اوست
فرهاد اگر کوه می کند میدانست که شیرین در فراق او چه گریه ها که نمیکند
و حال من می گریم، اشک میریزم. دوست میدارم، عاشق کسی هستم که میداند و انکار می کند
ولی نه شاید هنوز باور نکرده که عاشقم
که بی او هیچ ندارم جر قلبی که مملو از محبت اوست
خدایا با این احساس چه کنم؟
دوسش میدارم به اندازه همه صور فلکی به اندازه همه ی آفریده هایت. تو خود از احساسم به او آگاهی.
تنها آرزویم در کنارش بودن است. ولی این را طلب نمی کنم. من می خواهم که فقط روزی به این احساسم را پی برده و بداند جز او اینچنین عاشق کسی نبوده و نخواهم بود.
من تو را می خواهم



